از باطری خالی تا غرش موتوربرق ؛ حکایت گاریچیهای هیئت در دو نسل حماسه
به نام خداوند بخشنده و مهربان صادق یزدی : بیش از هفتاد روز از تجمعات مردمی در خیابانهای میهن اسلامیمان میگذرد. به اتفاق خانواده برای شرکت در راهپیمایی خیابانی به سمت یکی از مساجد محله رفتیم. با شنیدن اولین شعارها، گاری چهارچرخی توجهام را جلب کرد که بلندگوهای متعدد و چراغی روشنایی بر تارک آن […]
به نام خداوند بخشنده و مهربان
صادق یزدی : بیش از هفتاد روز از تجمعات مردمی در خیابانهای میهن اسلامیمان میگذرد. به اتفاق خانواده برای شرکت در راهپیمایی خیابانی به سمت یکی از مساجد محله رفتیم. با شنیدن اولین شعارها، گاری چهارچرخی توجهام را جلب کرد که بلندگوهای متعدد و چراغی روشنایی بر تارک آن نمایان بود. موتوربرق بنزینی در میانهاش به چشم میخورد و جمعیت کثیری در اطراف و پشت گاری شعارهای حماسی سر میدادند. چندین گاریچی که اکثراً جوانان و نوجوانان بودند، هدایت آن را بر عهده داشتند و صدای طبل، سنج و دمام (هرچند مجازی) پخش میشد. مردم با شدت و حرارتی همانند روزهای اول جنگ رمضان، پاسخگوی شعارهای حماسی و دشمنشکن مداحان و بلندگوداران بودند.
از خودروهای شبقبل که حامل بلندگوها و روشنایی بودند خبری نبود؛ این گاری جای دو ماشین بلندگوی شبهای گذشته را پر کرده بود. با دیدن این صحنهها ناخودآگاه خیالم به اوایل دهه شصت فرار کرد.
تازه هیئتمان سروسامانی گرفته بود. ماشینها برای سیاهپوش شدن و حمل وسایل صوتی و آب سرد آمده بودند و در وسط جمعیت حرکت میکردند. همراه جمعیت، عصر تاسوعا و خصوصاً صبح عاشورا تا قطعه شهدا رفتوآمد داشتند، اما به دلیل کندی حرکت و استفاده از دنده سنگین در طول مراسم، موتورشان جوش میآورد. از سوی دیگر، به خاطر مسافت طولانی و استفاده مداوم از کلاچ و ترمز، رانندگان از کمردرد و پادرد شاکی بودند، بهطوری که مجبور به تعویض راننده میشدیم. این روند مشکلاتی ایجاد کرده بود و باید چارهای میاندیشیدیم.
من که پیشتر و در دوران کودکی، گاریهای حمل لامپهای مهتابی و دستگاههای صوتی را در هیئتهای شهر هفتکل دیده بودم، جرقهای در ذهنم خورد: در هیئت مسجد به جای خودرو از گاری استفاده کنیم. با همفکری و مشورت دوستان، طراحی اولیه با کمک «رمضان نفری» که فن جوشکاری داشت و یاری برقکارانی همچون آقایان صادقی و اکبری صورت گرفت.
فکر کردیم به جای خودرو، فقط باتری خودرو را همراه بلندگو و سیستم صوتی با گاری حمل کنیم و بلندگوها را با آن باتری روشن نماییم. با ذوق و شوق فراوان این کار را انجام دادیم و هیئت بدون دغدغههای خودرویی به راه افتاد و تا نزدیکی قطعه شهدای فتحالفتوح کلگه رفتیم. حدود دو ساعتی که گذشت، باتری مورد نظر خالی شد و دستگاه بلندگو خاموش گشت. ادامه مسیر را با بلندگوی دستی و به سختی سپری کردیم و آنروز مراسم را به پایان رساندیم.
در مرحله بعد و روزها و سالهای بعد، یک باتری کمکی در کنار باتری اصلی جای دادیم تا وقتی شارژ باتری اول تمام شد از آن استفاده کنیم. اما با توجه به افزایش جمعیت و نیاز به بلندگوهای اضافه و دستگاههای قویتر، باتری دوم هم جوابگوی آن هیئت و جمعیت فراوان و مسافت طیشده نبود.
یکی از شبهای عاشورا حسابی فکرم مشغول بود و کلافه شده بودم که مسیر فردا طولانی است و جمعیت فراوانی حضور خواهند داشت و قطعاً باتریها جوابگو نخواهند بود و تهیه یک موتوربرق کاملاً ضروری به نظر میرسید. در آن زمان خرید موتوربرق که قیمت چندانی هم نداشت برای ما میسّر نبود؛ مسجد پول آنچنانی نداشت و مردم هم توان کمکهای بیشتری نداشتند! چه باید کرد؟ مستأصل و بیحال، گوشهای در خود فرو رفته بودم.

مشهدی نصرالله کرمسیچانی، همان مرد اصفهانی حاضر جواب و پایکار هیئت مسجد، به من نزدیک شد و با لهجه شیرین اصفهانیاش گفت: «چه تس، چی شده، چرا در هم هستی؟»
گفتم: «جمعیت فردا زیاد خواهد بود و باتریها جواب دستگاه بلندگو و باندها را نمیدهند و نوحهخوانها به بلندگو احتیاج دارند.»
گفت: «طوری نیست، آقای فلانی موتوربرق دارد، الان پیغامش میدهم که بیاورد.»
گفتم: «واقعاً به ما موتوربرقش را میدهد؟»
گفت: «چکار داری؟ خودم جورش میکنم. سال بعد هم برات یه موتوربرق نو میخرم.»
تشکر کردم و به جمع عزاداران آن شب پیوستم. شب از نیمه گذشته بود که موتوربرق مشهدی نصرالله رسید. با همان لهجه شیرین اصفهانیاش گفت: «وخی برو کاراتو بکن، این هم موتوربرق! دیگه چی میخوای؟»
گفتم: «هیچ.»
بلند شدیم و باندها را نصب کردیم. یک باند اضافی هم به همراه کلی کابل برای انتهای هیئت و قسمت زنان که پشت سر زنجیرزنان حرکت میکردند افزودیم.
نمیگویم همه عوامل مؤثر در باشکوه برگزار شدن مراسم، بلندگو و گاری و میکروفون بود، اما این وسایل تأثیر فراوانی در نظم و انضباط هیئت ما داشت.
چند سالی گذشت و میکروفنها و بلندگوهای بلوتوثی یا همان بیسیم، جایگزین بلندگوها و دستگاههای قدیمی گردید و سال به سال بر جلای هیئتها افزوده شد.
حالا بعد از سالیان متمادی از آن دوران و گذشت بیش از ۷۰ روز از جنگ رمضان (جنگ تحمیلی آمریکا و اسرائیل علیه ملت مظلوم ایران اسلامی)، حضور یکپارچه مردم جلوای ویژه به کوچه و خیابانهای شهرهای ایران اسلامی داده است و قصه دهه شصت مسجد صاحبالزمان (عج) کلگه مسجدسلیمان، برای هیئت مسجد حضرت فاطمه زهرا (س) در کوی ملت اهواز تکرار شده است.
انگار گاری همان گاری است و مردم همان مردم، ولی شعارهای مردمی و هیئتها با شعارهایی علیه یزید زمانه در هم آمیخته است. این بار مردم حسینی به جای مقابله با صدام و صدامیان: زیر غرش بمبها و بمبارانهای چند تنی و هواپیماهای پیشرفته نظامی و زیر فشار تهدیدها و محاصره دریایی ،در حالی که عزادار سید و مولای خود هستند، غرور ملیشان را به رخ جهانیان می کشند و یکپارچه به خیابانها آمده اند تا شعارهای حماسیتر و با غرور ملی بیشتری سر دهند و به هر قیمتی که شده ، نمیخواهند بگذارند متجاوزان رژیم صهیونی-آمریکایی در جنگی نابرابر پیروز میدان شوند.
و حالا مانورهای خیابانی اثر خود را گذاشته است. تجمع عظیم مردمی به پشتیبانی رزمندگان میدان آمده است. هر شعار پتکی شد بر سر دشمن و وحدتی شد در دل امت اسلامی. پا به پای هم آمدند، دستهای همدیگر را محکم فشردند و در کنار هم سیمرغ عشق را روانه کوههای سر به فلک کشیده ایران اسلامی کردند. رستمهای تهمتن نوظهور پا به عرصه میدانها نهادند و وارد کارزار مبارزه با خصم بداندیش شدند. دشمنی که به تجزیه ایران امید بسته بود و میخواست ایران را سه روزه نابود کند، حالا در حماسه عظیم این مردم گرفتار شده است؛ هر لحظه چیزی میگوید و دروغی میسراید و دیوانهوار خود را به صخره، کوه یا دریا میکوبد. اما او باید بداند که امپراتوریاش رو به زوال است و چارهای جز پذیرش عظمت ملت ایران ندارد و باید بر امپراتوری عظیم و نوظهور مردم ایران سرافراز، سر تعظیم فرود آورد.
جاده و اسب مهیاست، بیا تا برویم
کربلا منتظر ماست، بیا تا برویم













ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0