فرزند برنو ؛ تکرار طبس با امداد الهی و دستان پینه بسته

به نام خدا صادق یزدی : در بیابانی زیبا و سرسبز از این سرزمین، چوپانی به همراه پسرش مشغول چرای گوسفندان بود. او قدم‌زنان و آهسته در پی گله راه می‌رفت؛ گاه با پسرک هم‌صحبت می‌شد، گاه نی‌هفت‌بندش را به صدا درمی‌آورد و گاه با فریادی بلند، گله را خبردار می‌کرد و مانع از پراکندگی […]

به نام خدا

صادق یزدی : در بیابانی زیبا و سرسبز از این سرزمین، چوپانی به همراه پسرش مشغول چرای گوسفندان بود. او قدم‌زنان و آهسته در پی گله راه می‌رفت؛ گاه با پسرک هم‌صحبت می‌شد، گاه نی‌هفت‌بندش را به صدا درمی‌آورد و گاه با فریادی بلند، گله را خبردار می‌کرد و مانع از پراکندگی آن می‌شد. گاهی به آواز خوش پرندگان گوش می‌داد، گاه به مناظر زیبای دشت و کوه خیره می‌گشت و گاه به تماشای رقص سرشاخه‌های گندم که از نسیم بهاری مواج شده بودند، می‌نشست. گندمزار برایش پری‌چهره‌ای زیبا روی بود که باد موهایش را به یک طرف خوابانده است؛ انگار بوی رطوبت باران، شادابش کرده بود و بوی چویل و کرفس کوهی، سرمستش می‌ساخت و طراوت هوای بهاری الهام‌بخش روزهای خوشش شده بود.

 

تازه کتری کوچکش را به جوش آورده بود و می‌خواست چای دم‌کرده‌ای را به همراه پسر نوش‌جان کند. هنوز استکان و نعلبکی‌اش را از بقچه‌ بیرون نیاورده بود که زیر پلک‌های آرام و خوشحالش، سایه‌ی گرگ‌های پرنده را دید. پلک و ابروانش را بالا کشید و همانند عقابی تیزبین به خوبی اطرافش را نگریست و همچون پلنگی تیزپا از زمین جست. با فشار دست، کلاهش را بر سر محکم کرد و اسلحه‌ی قدیمی‌اش را در دست دیگرش فشرد. با تمام توان سعی کرد همه‌ی قدرت دنیا را در خود جمع کند و به مصاف دشمنان برود.

 

با شتابی باورنکردنی به سوی محل فرود درندگان دوید. پسر به همراه گله، سایه‌به‌سایه او را دنبال کردند.

 

پسرک دستیار پدر در مراقبت از گله شد. سگش گاهی جلوتر از او به طرف گرگ‌ها می‌دوید و گاهی مواظب گله بود تا از پراکندگی آن جلوگیری شود.

 

چوپان شتابزده خود را به نزدیک محل فرود گرگ‌های آهنی رساند. لحظه‌ای درنگ کرد تا نفسی تازه کند. آهسته قدم برداشت. فکرش مشغول شده بود به عمق مسئله و فاجعه‌ی در حال وقوع اندیشید. زمان به سرعت برق و باد می‌گذشت. گرگ‌ها را با تجهیزات پیشرفته‌ی امروزی در جنب‌وجوش و تقلا دید. انگار این گرگ‌ها فراتر از شکار گله، نقشه‌ی شوم دیگری در سر دارند.

 

کمی اضطراب و نگرانی به سراغش آمد. دل‌شوره رهایش نمی‌کرد: «با این تفنگ و سلاح کهنه از من کاری ساخته نیست. چکارش کنم؟» تکانی به خود داد و به خود نهیب زد: «با توکل بر خدا، آنها گرگ‌های آهن‌پاره بیش نیستند.» دلش آرام گرفت و قرص شد. دیگر هیبت و بزرگی گرگ‌ها او را نمی‌ترساند. هیکل آهنی و آتشبارشان، مرد بی‌باک ما را نمی‌ترساند. باید کاری کند تا جلوی تهاجم گرگ‌ها گرفته شود.

 

می‌دانست با اولین شلیک، آتشبار گرگ‌ها به جانش می‌افتد. زن و بچه‌اش بی‌کس و تنها می‌شوند. از اندک اندوخته‌ی دنیوی بی‌بهره می‌گردد. دنیای چوپانی، نی خوش‌نواز و دشت وسیع و معطر منطقه رهایش می‌کنند. اما اجازه نداد وسوسه بیشتر به ذهنش راه یابد. کلاهش را با تمام قدرت فشرد و دوباره آن را محکم کرد. تکانی به خود داد. پدرش گفته بود: «وطن، وطن است. دل در گرویش باید داد و تا سرِ حد جان مراقبش بود.» سلاح قدیمی خود را که برنوی اجدادیش بود، مسلح کرد. زیر لب، رجز آخرینش را خواند: «خدایا پناه بر تو. هر چه بادا باد.» نشانه رفت و با انگشت اشاره، ماشه را چکاند. می‌دانست نمی‌تواند غول‌های تا دندان مسلح را نابود کند، اما ماشه را پشت سر هم چکاند تا به دشمن بفهماند: این مرزوبوم صاحب دارد و پذیرای هیچ بیگانه‌ای نخواهد بود.

 

گرگ‌ها با انواع سلاح‌های پیشرفته، نگهبانان وطن را هدف گرفتند و به سوی گله و پسرک نیز تیراندازی کردند. حتی زمین منطقه را به رگبار بستند. صدای زوزه‌ی گرگ‌ها طبیعی نبود؛ انگار زوزه‌ای گوش‌خراش‌تر و وحشتناک‌تر از همه‌ی صداهای بلند دنیا در فضای دشت منتشر شده بود.

پسر با زیرکی تمام و با شناختی که از محیط اطراف داشت، خود را لابلای گوسفندان و عوارض طبیعی زمین پنهان کرد و به یاد داستانی قدیمی، در گوشی موبایلش فریاد زد: «گرگ آمد و گرگ آمد.»

اعضای خانواده که صدای فرزند را از پشت خطوط ارتباطی دریافت کردند، بلافاصله با خطوط ارتباطی مدافعان وطن پیام را ردوبدل کردند و بی‌محابا و بدون فوت وقت، سوار بر وانت علوفه‌بَر شدند و با آن، به مانند یک تانک و نفربر پیشرفته، به محل حادثه نزدیک شدند.

دل مادر پر از آشوب شد : «پسرم چه شده؟ پدرت چطور است؟ نگران نباش، ما داریم می‌آییم. یه وقت نترسی. تو پسر شجاع من هستی. با هر چیز که دم‌دستت هست، بر سرشان بکوب. یادت هست؟ بابات فراری دادن گرگ‌ها را یادمان داد. به طرفشان سنگ بینداز تا ما خودمان را برسانیم. عزیز دلم، مواظب پدرت هم باش. روزگار سختی را پشت سر گذاشته است و از مواهب دنیا کمترین بهره‌ها به او رسیده است. گاه صورتش را با سیلی سرخ کرده تا غرور و آزادگی را به شما بیاموزد. پسرم، می‌دانم که حواست از ما جمع‌تر است، اما موضوع مرگ و زندگی است. ولی بدان که زندگی پس از زندگی، افتخارآمیزتر است.

 

پدرت خوب می‌داند پسر خوب و با غیرتی مثل تو دارد و می‌داند پشت سرش محکم و استوار ایستاده‌ای.

پس تو نگران نباش تا او هم نگران نباشد.»

گرگ‌ها در مصاف با مردان و زنان شجاع خانواده، آنان را با پیشرفته‌ترین سلاح‌های خود بمباران کردند. انگار تقدیر بر آن بود که مرد بزرگ داستان ما، مسیر سرافرازی را به تنهایی سپری نکند.

گر پدر نیست، تفنگ پدری هست هنوز.

مدافعان وطن از ارتش، سپاه و نیروی انتظامی خود را به محل حادثه گرگ‌های درنده رساندند. به احتمال زیاد نیروهای جان بر کف به کمین آنها نشسته بودند و با اشراف کامل، آنها حوادث منطقه را رصد کردند. در نهایت با شلیک لازم، و تکنیک‌های گرگ‌ها را زمینگیر کردند و هیمنه‌ی آنان را برای همیشه تاریخ در هم کوبیدند.

صداقت، وفاداری، ایمان، شجاعت، مردی و مردانگی گره خورده است. مردم آزاده‌ی ایران اسلامی از امام شهیدشان آموخته‌اند که: «ناوهای دشمن مهم‌اند، اما مهم‌تر از ناوها، سلاحی است که آنان را به قعر دریا می‌فرستد.» حالا چوپان روزگار ما با قامتی استوار و با برنویی ساده (سلاحی متعلق به ۶۰ سال پیش) پیشرفته‌ترین هواپیماها و کماندوهای ارتش زورگو و متجاوز آمریکایی را هدف می‌گیرد. قوای مسلح ایران اسلامی تار و پود آنها را در هم می‌کوبد و با شلیک مؤثر آتش، به جان غول‌های بیگانه می‌اندازند؛ چنانکه دشمن ناچار می‌شود همانند عقرب خود را نیش بزند و از پای درآید. با زمینگیر شدن متجاوزان توسط دلیرمردان میهنمان، عرصه بر متخاصمان تنگ می‌شود. آنها که موقعیت را از دست‌رفته دیدند و توان عملیاتی و نظامی خود را رو به زوال یافتند، به کشتار قوای خود و انهدام ادوات و تجهیزات به‌کاررفته در این عملیات روی آوردند. با بمباران‌های متعدد و پی‌درپی، نیروهای خود را به خاکستر بدل کرده و به قعر خاک فرستادند.

در این نبرد نابرابر، واقعه‌ی طبس بار دیگر تکرار شد. آمریکای جنایتکار و رژیم صهیونیستی که عملیات فریب را در منطقه‌ی دیگری به عنوان «نجات خلبان آمریکایی» آغاز کرده بودند، در این منطقه در تله‌ی نیروهای امنیتی گرفتار شدند. با عنایت خداوند متعال و مدد فرشتگان آسمانی، حماسه‌ی دیگری برای ملت شریف ایران اسلامی رقم خورد و «طبس ۲» خلق گردید. دشمن سرافکنده و شکست‌خورده در این عملیات متواری شد.