از چرخ‌های خسته تا دل‌های بی‌قرار؛ روایت یک صبح در مسیر اربعین

صادق یزدی : چرخ‌های دستی که حامل وسایل و کوله‌پشتی زوار بودند، نشان از سختی، بعد مسافت و گرمای همراه داشتند که آنجا کنار هم آرام‌گرفته بودند، گویی خستگیِ راه، نه‌تنها بر زوار، بلکه بر چرخ‌ها و وسایل نیز نشسته بود. کوله‌ها و ساک‌ها اینجا از چرخ‌ها پیاده شدند تا چرخ‌ها نفسی تازه کنند و […]

صادق یزدی : چرخ‌های دستی که حامل وسایل و کوله‌پشتی زوار بودند، نشان از سختی، بعد مسافت و گرمای همراه داشتند که آنجا کنار هم آرام‌گرفته بودند، گویی خستگیِ راه، نه‌تنها بر زوار، بلکه بر چرخ‌ها و وسایل نیز نشسته بود. کوله‌ها و ساک‌ها اینجا از چرخ‌ها پیاده شدند تا چرخ‌ها نفسی تازه کنند و برای ادامه مسیر آماده شوند.
آنجا هر کدام، ردی از سختی‌های مسیر بر تن داشتند و برای رفع خستگی و بازسازی قوا، در صف تعمیر قرار گرفته بودند:
یکی چرخش شل شده بود، یکی قیژ و قاژ می کرد، یکی لنگان بود و دیگری چهارچوبش شکسته، یکی میله‌اش دررفته بود، یکی نیاز به روغن‌کاری داشت و یکی نیاز به استراحت بیشتر
مرد میان‌سالی با مهربانی و تجربه‌ای فراوان، مشغول رفع عیوب وسایل شده بود، ابتدا سیم مفتولی به صاحب یکی از چرخ‌ها داد تا تاروپود چرخش را محکم کند، خودش برخی قطعات فرسوده را تعمیر و یا تعویض می‌کرد، گاه به سراغ روغن‌دان می‌رفت تا چرخی را روان‌تر کند، و یا آچار و انبردست دست، پیچ‌ومهره‌ای را سفت می‌کرد، با اشارتی خیاط جلوی درب را نشان داد که برزنت پاره شده را آنجا بدوزید، من نظاره‌گر این دلدادگی و بی‌ریایی در کمک به همنوعان بودم که متوجه. شدم، صفی تشکل شده است ما هم در آن قرار گرفتیم و فالوده خوشمزه نوش جان کردیم، ساعت 6 صبح بود که فالوده به دست بر صندلی وسط حیاط موکب نشسته و نظاره‌گر آن همه صفا و صمیمیت و خدمت بی‌آلایش مردمی شدم:
علاوه بر تعمیر چرخ‌ها و خیاطی یک غرفه برای تلفن‌های اضطراری وجود داشت که بتوان با همراهانی که جلوتر رفته یا عقب‌مانده اند تماس برقرار کرده هماهنگ نمود، غرفه ای هم لباسها را در کیسه پارچه برای شستشو تحویل می‌گرفت، و درمانگاه پزشکی به بیماران رسیدگی می‌کرد وبا ویزیت مراجعان داروی لازم تجویز می‌نمود. جلو موکب، محل توزیع آب، چای و شربت بود و غذای نذری پیوسته داده می‌شد


در صف صبحانه که پنیر و خیار و گوجه بود قرار گرفتم و یک چای تازه‌دم عراقی را کنارش گذاشتم و در بر سکوی صندلی مانندی صرف کردم.
شب گذشته مورخ 6/5/1405 بعد از ساعت شب۱۱ به موکب مقابل عمود ۹۹۸ یا همان موکب مدرسه امیرالمومنین (ع ) رسیدیم، جمعیت کثیری آنجا حضور داشت و در آن ساعت هنوز چای و غذا توزیع می شد، با مراجعه به داخل محوطه متوجه شدیم که جای اسکان پر شده است ، خانمی که یکی از خادمان موکب بود، مردم را راهنمایی کرد که نوبت بگیرید و در موکب روبرو استراحت کنید به مرور صدایتان خواهیم زد تا در سالن اصلی مستقر شوید. همسر و دخترم اینکار را انجام دادند.
من درون سالن بزرگ مردانه جایی برای استراحت نیافتم، سالن بزرگ، خنک و تمیز بود، پتو و بالشت تمیز داشت و یک قسمت را مخصوص ناشنوایان جدا کرده بودند، من هم قصد خوابیدن در آنجا را داشتم که ظرفیت‌تکمیل بود، کفش‌هایم را پوشیدم و به موکب روبرو رفتن اما صدای بلندگوها که مرتب زوار را راهنمایی می‌کرد و یا نوحه و سرود حماسی پخش می‌نمود، مانع خواب من می‌شد به‌هرحال قسمت ما خوابیدن در آن موکب خنک، تمیز و مجلل نبود، با خانواده هماهنگ کردم که صبح ساعت ۶ در محوطه همین موکب همدیگر را ملاقات خواهیم کرد
به راه افتادم کمی به موکب‌های عقب برگشتم، گر چه نیمه‌های شب بود؛ اما سیل حرکت مردمی که پس از زیارت مولای برحقشان امیرالمؤمنین علی (ع) از نجف به راه افتاده بودند و به کربلا می‌رفتند ادامه داشت و حرکت در مسیر برگشت را دشوار می‌نمود.
به‌هرحال با کمی تلاش، زحمت و دقت چند موکب به عقب برگشتم، در نیمه‌های شب: یکی از موکب‌ها جگر کباب می‌کرد و توزیع می‌نمود یکی چای تعارف می‌نمود، دیگری دوغ خوشمزه‌ای می‌داد، جلوی یکی از موکب‌ها چند صندلی سبز توجهم را جلب کرد، خواستم بنشینم و خستگی در کنم، یک جوانه عراقی که چهره سبزه‌ای داشت با اشارت دست مرا دعوت به نشستن کرد، متوجه شدم چند نفر در نوبت هستند و او به‌نوبت با عشق و بی‌ریا، پای زوار را ماساژ می‌داد، من روی یکی از صندلی‌ها نشستم، خودش زیر چشمی حواسش به نوبت‌ها بود، نوبت من شد، صندلی دیگری روبرویم قرارداد و از من خواست جوراب‌هایم را در بیاورم و پاهایم را روی صندلی بگذارم و پاچه‌های شلوارم را تا بالای زانو بالا بکشم، سپس پماد سفیدرنگی را از جیبش بیرون کشید و روی پاهای من ریخت و ماساژ داد، با مالش‌های ملایم شروع کرد و کم‌کم عمیق‌تر و محکم‌تر ماساژ می‌داد، تا عمق وجودم خستگی و درد جا بجا می‌شد و به بیرون هدایت می‌گردید، دقایقی این کار را تکرار کرد و با چند ضربه با نرمی دستش عملیات ماساژ را به پایان رسان و تأیید کار را با اشاره دست از من گرفت بلافاصله به سراغ فرد بعدی رفت، بسیار تشکر کردم و با ایشان خداحافظی نمودم.
با برداشتن چند قدم دیگر وارد موکبی شدم که کاروانی از چهارمحال بختیاری را در خود جا داده بود و آنجا هم پر بود و جای خالی نداشت،

بالاخره وارد یک موکب عراقی شدم، آن موکب هم تقریباً پر بود و فقط پشت درب ورودی چند جای خالی داشت روی یک زیرانداز حصیری پلاستیکی دراز کشیدیم و کوله پشتیم را زیر سرم گذاشتم، فردی که آنجا دراز کشیده بود، صدایم زد و یک بالشت به من داد، گفت با یک کاروان از بوشهر آمده است و تعدادی از آنها اینجا خوابیده‌اند.
خدای من موکبهایی که قدم به قدم آماده پذیرایی و اسکان بودند و پر از جمعیتی که به استراحت می پرداختند، همراه با سیل جمعیتی که از جلوی آنها عبور می کرد، صحنه های عجیبی از عشق و ارادت را به نمایش می گذاشت، من شاهد دریای بیکران از انسانهای که ، استراحت می کردند تا بروند و می رفتند تا برسند، بودم، انگار قوی ترین جاذبه های انسانی، جسم و دل آنها را ربوده است و مانند آهنربایی قوی دلربایی می کند ،
به‌هرحال چند ساعتی استراحت کرده برای نماز صبح بیدار شدم نماز خواندم ساعت مقرر به‌طرف محل ملاقات با خانواده‌ رفتم، طبق معمول خانواده تأخیر داشتند.
من به نظاره زوار نشستم: فوج‌فوج آدم از جلوی من رد می‌شد، جمعیتی که شب‌وروز، پیوسته در حرکت بود و به دلداده‌اش نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شد و حرکت که قطعی نداشت.
در آن صبح دل‌انگیز: برخی زوار وسایل را جمع جور می‌کردند، برخی بار و توشه را می‌بستند، برخی صبحانه می‌خوردند و برخی برای تعمیر چرخ‌های دستی‌شان هماهنگ می‌کردند و مرد میان‌سال موکب امیرالمومنین (ع) با مهربانی تمام و با امکانات موجود، کار همه را راه می‌انداخت.


تعداد زیادی در حرکت بودند، وسایل نقلیه بی‌شماری در ترافیک ایجاد شده تعدادی دیگری را مستقیماً از بلوار اصلی منتقل می‌کرد و حرکتی که ادامه داشت برای من وصف‌ نشدنی بود.
انگار به یکباره قدرت کلام و تفکر من از این‌همه دلدادگی به ناتوانی رسیده بود و من بی قرار و نا آرام همانند قطره ی کوچکی در آن دریای بی کران محبت و دلدادگی قرار گرفته ام و سر گشته و حیران نظاره گر عجایب تاریخ معاصر هستم.

با آمدن خانواده، توضیح دادند که دیشب بعد از رفتن شما، صدایمان زدند و جای خوابمان مهیا شد، حمام کردیم، لباس‌هایمان را برای شستشو دادیم و دیر خوابیدیم، آنها از امکانات و مهمانداری موکب خیلی راضی بودند و برق رضایت و خوشحالی در چشمان دخترم موج می‌زد.