وقتی امام رضا(ع) نگذاشت دست خالی برگردیم
کارون نیوز _ صادق یزدی یکی از خوبان برایم روایت کرد : مدتها بود فکری ناخوانده بر ذهنم سایه افکنده بود. با خودم میگفتم: «من که از کودکی، هر سال همراه پدر و مادرم و بعدها همراه همسر و فرزندانم به زیارت آقا میروم؛ حتی گاهی بیش از یکبار در سال توفیق زیارت نصیبم میشود، […]
کارون نیوز _ صادق یزدی
یکی از خوبان برایم روایت کرد : مدتها بود فکری ناخوانده بر ذهنم سایه افکنده بود. با خودم میگفتم: «من که از کودکی، هر سال همراه پدر و مادرم و بعدها همراه همسر و فرزندانم به زیارت آقا میروم؛ حتی گاهی بیش از یکبار در سال توفیق زیارت نصیبم میشود، پس چرا تا امروز از سفره غذای حرم سهمی نداشتهام؟ چرا از آن میهمانی باشکوه محروم ماندهام؟»
همیشه میشنیدم که چگونه فیشهای غذا میان زائران توزیع میشود؛ از هتلها گرفته تا مسیرها و صفهای صبحگاهی مقابل غذاخوریها.
گاهی این جملهها بیشتر ذهنم را درگیر میکرد:
«دیشب در هتل فیشها را پخش کردند.»
«سر راه فیش میدادند.»
«در صف صبح، فیشها را پخش کردند.»
با خودم میگفتم: «مگر ما میهمان آقایمان نیستیم؟ چرا کسی به ما تعارف نمیکند؟ چرا این فیشهای میهمانسرا نصیب ما نمیشود؟»
این پرسشها، بهویژه در روزهایی که در مشهد بودیم، مانند موجی در جانم میپیچید. حتی تلاش کردم بفهمم این فیشها چگونه به دست مردم میرسد. یکبار هم زمانی که کمک نقدیمان را تقدیم کردیم و در مقابل فیش دریافت کردیم، فرصت استفاده از آنها برایمان فراهم نشد.
سالها گذشت تا اینکه موضوع خواستگاری و ازدواج دخترم پیش آمد. دخترم اصرار داشت عقدش در حرم مطهر رضوی برگزار شود. با هماهنگی خانواده داماد، این تصمیم گرفته شد.
اواخر تیرماه سال ۱۴۰۱ بود. همراه داماد، والدین ایشان، چند تن از دوستان صمیمی دخترم، همسر و دیگر فرزندانم راهی مشهد شدیم.
در هتل «کوثر فرهنگیان البرز» در خیابان ۳۸ طبرسی اسکان گرفتیم و جوانها نیز هماهنگیهای لازم برای تعیین ساعت دقیق خطبه عقد را بهصورت اینترنتی انجام دادند.
قرار شد مراسم عقد، بعدازظهر روزی برگزار شود که شب آن مصادف با عید غدیر بود.
خانواده حاج احمد، عموی عروس، عمه داماد و خانواده یکی از دوستان مشهدیمان که در مسیر کربلا با آنان آشنا شده بودیم نیز به جمع ما پیوستند.
مراسم در زیرزمین حرم برگزار میشد؛ مکانی اختصاصیافته برای برگزاری عقدهای مبارک. آن روز بسیار شلوغ بود و خانوادههای زیادی برای جاری شدن خطبه عقد در این مکان حضور داشتند. سفرههای عقد سادهای چیده شده بود و پس از ثبت حضور، زوجها بهنوبت دعوت میشدند تا در کنار سفره خود و با حضور روحانی، خطبه عقدشان جاری شود.
مراسم با خوشی و خیر و برکت سپری شد. عکسهای یادگاری گرفتیم و سپس از زیرزمین به سمت صحن و حیاط حرم رفتیم.
دقایقی ایستادیم و گفتوگوهای معمول را انجام دادیم. با اذان مغرب، نماز خواندیم. نماز همسرم کمی طولانی شد و من، با همان بیصبری مردانه، زیر لب غر میزدم:
«پس چهکار میکنی؟ میخواهی نماز جعفر طیار بخوانی؟ زود باش که باید برویم و فکری هم برای شام بکنیم! چرا اینقدر طولش میدهی؟»
عروس و داماد نیز کنار ما بودند.
با عجله آماده ترک حرم شدیم. خانواده داماد زودتر از ما حرم را ترک کرده بودند و ما نیز تندتر قدم برداشتیم تا به دیگر اعضای گروه برسیم.
پس از خروج از حرم، در سمت خیابان طبرسی چند لحظهای ایستادیم تا درباره ادامه مسیر و گرفتن تاکسی تصمیم بگیریم.

ناگهان شخصی با لباس خدام حرم از سمت در خروجی به ما نزدیک شد. با لبخندی گرم، عید را تبریک گفت و چند شیرینی و آبنبات میان همراهان توزیع کرد.
سپس پرسید:
«پدر عروس کیست؟»
پاسخ دادم: «من.»
پیوند عروس و داماد را به من و آنان تبریک گفت. سپس دست در جیبش کرد و تعدادی فیش غذا بیرون آورد و به ما داد؛ فیشهایی برای همان شب.
با سپاس فراوان از او تشکر کردیم. وقتی فیشها را شمردیم، هشت عدد بود.
به همراهان گفتم: «لطفاً با بقیه هم تماس بگیرید که بیایند؛ این غذا را با هم میخوریم.»
در همان لحظه که همراهان مشغول هماهنگی بودند، احساس کردم از دنیای اطرافم جدا شدهام.
تمام آن افکار و پرسشهای چندینساله، مانند فیلمی از ذهنم عبور کرد:
«چرا آقا ما را مهمان نکرده است؟ مگر ما جزو زائرانش نیستیم؟»
در میان این سکوت ذهنی، ناگهان همان خادم دوباره به من نزدیک شد.
با نگاهی سرشار از مهر پرسید:
«پدر عروس، چه شده؟ چرا در فکری؟ فیشهایت کم است؟ چقدر مهمان داری؟»
هنوز در بهت بودم و زبانم برای پاسخ نمیچرخید که دیدم دوباره دست در جیبش کرد و یک دسته دیگر از فیشها را به من داد.
با لبخند گفت:
«امشب شب عید است؛ آقا نمیگذارد شما بدون عیدی بروید.»
واقعاً مات و مبهوت مانده بودم.
هنوز به خودم نیامده بودم که همسرم شانهام را تکان داد و گفت:
«آقا، چهکار کنیم؟ کجا برویم؟»
آن شب، سرانجام همه ما مهمان سفره امام رضا(ع) شدیم.
شام عقد را در مهمانسرای رضوی صرف کردیم و چند پرس غذا را نیز برای همراهانمان که زودتر رفته بودند، به هتل بردیم تا در رستوران هتل در کنار یکدیگر میل کنیم.
آن شب، هنگام نشستن بر سر سفره، با خودم فکر کردم:
اگر آن شب پنجاه مهمان دیگر هم همراه ما بودند، باز هم سفره کریمانه و بخشنده امام علی بن موسیالرضا(ع) گسترده بود و هیچکس از این میهمانی محروم نمیماند.
شاید سالها منتظر یک فیش غذا بودم؛ اما آن شب فهمیدم مهمانی امام رضا(ع) فقط گرفتن یک فیش نیست؛ گاهی یک نگاه، یک لبخند و یک اتفاق ساده، پاسخی است به سالها انتظار.
و من، پس از سالها، طعم میهمان شدن در سفره کریم را چشیدم؛ آن هم درست در شبی که عیدیام را خودِ آقا به دستم رساند.












ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0