سفری به کربلای هویزه ؛ از یادمان نصر تا آواز بادهای پاییز

کارون نیوز _ صادق یزدی : صبح جمعه‌ای پاییزی، به همراه همسر و دخترم رهسپار گلزار شهدای هویزه و مناطق عملیاتی نصر و بیت‌المقدس شدیم. مسیرنما ما را از بلوار آیت‌الله بهبهانی به میدان جمهوری، سپس به سه‌راه خرمشهر هدایت کرد و پس از آن، وارد جاده اهواز-خرمشهر شدیم. در ده کیلومتری اهواز، از نزدیکی […]

کارون نیوز _ صادق یزدی : صبح جمعه‌ای پاییزی، به همراه همسر و دخترم رهسپار گلزار شهدای هویزه و مناطق عملیاتی نصر و بیت‌المقدس شدیم. مسیرنما ما را از بلوار آیت‌الله بهبهانی به میدان جمهوری، سپس به سه‌راه خرمشهر هدایت کرد و پس از آن، وارد جاده اهواز-خرمشهر شدیم. در ده کیلومتری اهواز، از نزدیکی منطقه «دَب حردان» گذشتیم. نام این منطقه برایم آشنا بود؛ گویی همین چند روز پیش بود که دشمنان قسم‌خورده، از سمت خرمشهر و با عبور از پاسگاه‌های زید و جفیر و هویزه، خود را به این نقطه رسانده و آن را تصرف کرده بودند و از همانجا، گلوله‌های توپ و خمپاره را به سوی اهواز و دیگر شهرهای خوزستان نشانه می‌رفتند.

 

پس از پیمودن حدود بیست کیلومتر، به سه‌راهی هویزه رسیدیم. با چرخاندن فرمان به راست، وارد جاده باریک منتهی به هویزه شدیم. دشت‌های وسیع و سرزمین‌هایی که روزگاری در اشغال صدامیان بود، پشت‌سرهم از برابر چشمانمان می‌گذشت. ناگهان نوشته‌ای روی یک سکوی سیمانی توجه ما را جلب کرد: «به طرف شهدای هویزه: ۷ کیلومتر». خودرو را به کنار جاده کشاندم و کمی به عقب برگشتم. سپس فرمان را به سمت جاده شهدا چرخاندم و وارد مسیری باریک‌تر شدم. ناخودآگاه سرعت گرفتم و گویی با دل‌های مشتاق، مسافت باقی‌مانده را زودتر طی می‌کردم.

 

تابلوی «مقتل شهدا» از دور نمایان شد. راه مستقیم به سوی شهدا مسدود بود و موانعی در مسیر قرار داشت. در امتداد جاده پیش رفتیم تا تابلوی مذکور در سمت راست نمایان شد. کمی که جلوتر رفتیم، احساس کردیم در حال دور شدن از مقصدیم که یک سه‌راهی با دوربرگردانی ۱۸۰ درجه، ما را دوباره به مسیر مقتل شهدا بازگرداند.

گرداگرد این مکان، فضای سبز و خرمی در دل بیابان بی‌آب‌وعلف منطقه ایجاد شده و پارکینگ وسیعی نیز روبروی ورودی گلزار ساخته بودند. در پارکینگ، اتوبوس‌های بسیاری دیده می‌شد که زائرانی از شهرهای گوناگون را برای زیارت شهدا آورده بودند. خودرو را کنار اتوبوس‌ها نگه داشتم و پیاده شدیم. هوا ابری بود و نسیم خنک پاییزی می‌وزید. این هوا برای ما خوزستانی‌ها، یکی از مطبوع‌ترین و دل‌نشین‌ترین روزهای سال را رقم می زند و لحظاتی لذت‌بخش می‌آفریند.

 

در محوطه یادمان، چند تانک و نفربر عراقیِ زنجیر بریده و بی‌جان بر زمین افتاده بودند و غرفه‌هایی کوچک با محصولات فرهنگی نیز برپا بود. فضای باصفای یادمان، مرا به دوران دفاع مقدس برد و یاد دوستان و همرزمان شهیدم را زنده کرد؛ رزمندگانی که در کمال تواضع از همه تعلقات دنیوی گذشتند و در برابر متجاوزان ایستادند.

 

زمان به سرعت می‌گذشت. نزدیک اذان ظهر بود که به سوی وضوخانه رفتیم. در مسیر، عکس‌های شهدایی که بسیاری از آنان معلم، دانش‌آموز یا دانشجو بودند، نظرمان را جلب کرد. پس از وضو، وارد محوطه شدیم. در ورودی، بنرهایی از شرح عملیات نصر، چگونگی تفحص پیکر شهدا و فرمایشاتی از مقام معظم رهبری نصب شده بود. از راهروی باصفایی که با دیوارهای گلی، صندوق‌های چوبی مهمات جنگ، کلاه‌خود، قمقمه و پرچم‌های سرخ تزیین شده بود،گذشتیم و به مزار شهدا رسیدیم.

 

مزارها را چند حجره از دو سو در برگرفته بود و به سمت قبله، حسینیه‌ای برای برپایی نماز و مراسم قرار داشت. بر فراز هر شهید، پرچم جمهوری اسلامی با حاشیه سفید و جمله‌ای از امام خمینی(ره) ـ «هویزه مظلوم، جایگاه پروانه‌های شمع ولایت است» ـ جلوه‌ای زیبا به فضا بخشیده بود. بر مزار آن فاتحان سرفراز، فاتحه و چند سوره از قرآن تلاوت کردیم. گروه‌های بسیاری از دانش‌آموزان پسر نیز از شهرهای مختلف، در قالب کاروان‌های «راهیان نور» در آنجا حضور داشتند.

 

از بلندگو، گروه‌های مختلف راهیان نور برای نماز جماعت فرا خوانده می‌شدند: «راهیان نور خراسان جنوبی و بوشهر… راهیان اعزامی از اهواز، باغ‌ملک، منطقه ۱۴ تهران، یاسوج…».

 با پخش اذان ظهر، ما نیز در کنار دیگر زائران در حسینیه به نماز جماعت ایستادیم.

 

پس از نماز، بار دیگر به مزار شهدا بازگشتیم. دانش‌آموزان برای شنیدن سخنان راوی برنامه، دور هم جمع شده و در لابه‌لای مزار شهدا که مفروش شده بود نشستند. یکی از مسئولان اردو، پس از تلاوت آیاتی چند از قرآن مجید، از راوی منطقه برای بیان خاطرات دفاع مقدس دعوت کرد.

 

آقای «راه‌پیما»، از راویان محلی، نزدیک میکروفن آمد و سخن آغاز کرد. او از شجاعت، خلوص و ایثار رزمندگان هویزه می‌گفت و از چگونگی شهادت و کشف پیکرهای مطهر شهدا سخن به میان آورد.

 

او گفت: «از این مکان تا اهواز ۵۰ کیلومتر، تا هویزه ۲۲ کیلومتر و تا خرمشهر ۸۰ کیلومتر فاصله است. اینجا منطقه عملیاتی نصر است. در پانزدهم دی‌ماه ۱۳۵۹، رزمندگان اسلام ـ شامل ارتش، سپاه و نیروهای مردمی ـ با طراحی فرماندهان، از جنوب اهواز تا دشت آزادگان به قلب دشمن زدند. در این عملیات، چند گردان ارتش با تجهیزات کامل، به همراه گردان‌های تازه‌تأسیس سپاه و نیروهای جنگ‌های نامنظم، با پشتیبانی هوانیروز، نیروی هوایی، توپخانه و تانک‌ها، عملیات نصر را آغاز کردند. نیروها از سه محور پیشروی کردند، اما به دلیل حجم سنگین آتش دشمن، فرماندهان با تصمیمی تاکتیکی، دستور عقب‌نشینی محدود صادر کردند. به دلیل نقص ارتباطی، این فرمان به یکی از گردان‌ها ـ به فرماندهی شهید حسین علم‌الهدی، فرمانده سپاه هویزه ـ نرسید. او که فردی شجاع و کارآزموده بود، با توجه به شواهد، به نیروهایش گفت: فردا دشمن پاتک سنگینی خواهد زد. شما در ماندن یا رفتن مختارید، اما من می‌مانم. رزمندگان آن گردان، که خود را پیرو راه حسین(ع) می‌دانستند، پاسخ دادند: ما تا آخر می‌ایستیم و از این خاک دفاع می‌کنیم.»

 

آقای راه‌پیما ادامه داد: «روز شانزدهم دی، عراق با تانک‌ها و تجهیزات انبوه پاتک را آغاز کرد. نبردی نابرابر و بی‌امان بین تانک‌های دشمن و رزمندگان آغاز شد؛ نبردی که در تاریخ به «نبرد تانک‌ها با انسان‌ها» معروف گردید. رزمندگان به جنگ‌های نامنظم روی آوردند و هر یک شکارچی تانک شدند. آنان حدود ده روز مقاومتی جانانه کردند، اما برتری تجهیزات دشمن، صحنه را تغییر داد و آنان یکی پس از دیگری به شهادت رسیدند. نقل است که در این قتلگاه، دشمنان بار دیگر قساوت خود را نشان دادند و حتی بر پیکرهای مجروح و بی‌جان این شهیدان نیز رحم نکردند.»

 

او افزود: «با شهادت و زخمی‌ شدن نیروهای گردان، منطقه به دست دشمن افتاد. نیروهای عراقی در ۲۷ دی‌ماه ۱۳۵۹، شهر هویزه و این نواحی را اشغال کردند و از خرمشهر تا نزدیکی‌های اهواز پیش آمدند. از آن زمان تا عملیات بیت‌المقدس، این سرزمین در اشغال بود. سرانجام رزمندگان اسلام در سحرگاه دهم اردیبهشت ۱۳۶۱، عملیات بزرگ بیت‌المقدس را آغاز کردند و در مرحله دوم آن (شانزدهم اردیبهشت )در نبردی تمام‌عیار، هویزه، پادگان حمید، جفیر و بخش‌های بزرگی از میهن را آزاد ساختند. در مرحله چهارم و در سوم خردادماه، خرمشهر آزاد شد و پرچم ایران بر فراز مسجد جامع این شهر به اهتزاز درآمد.»

 

در این مکان و با این سخنان: نوجوانان و جوانان حاضر در اردو، با رشادت‌های هم‌سن و سالان خود در آن دوران آشنا می‌شدند و به وجود چنین انسان‌هایی در تاریخ معاصر کشورشان می‌بالیدند.

 

راوی ادامه داد: «پس از آزادسازی: همرزمان و گروه‌های تفحص به جست‌وجوی پیکر شهدا پرداختند. در اواخر سال ۱۳۶۱، اولین شهید این گردان ( از شهدای سبزوار ) پیدا شد. خانواده شهید، به ویژه مادرش، با اشاره به این که پنج جوان از شهرشان با هم رفاقت داشتند و هنوز همه آنان پیدا نشده‌اند، خواستند پیکر فرزندشان در همین محل بماند.

بدین‌ترتیب اولین شهید در این مکان به خاک سپرده شد. در اوایل سال ۱۳۶۲، پیکر شهید محمدحسن قدوسی فرزند آیت‌الله قدوسی، دادستان کل انقلاب که خود در سال ۱۳۶۰ به شهادت رسیده بود ،  پیدا شد و خانواده‌ این روحانی شهید نیز تصمیم گرفتند فرزندشان در محل شهادت به خاک سپرده شود. پس از آن، پیکر مطهر شهید حسین علم‌الهدی و دو شهید دیگر نیز کشف شد. پیکر آنان برای تشییع به اهواز برده شد، اما مادر شهید علم‌الهدی در مراسم گفت: “من آنچه را در راه خدا داده‌ام، پس نمی‌گیرم.” و بدین‌سان پیکر آنان نیز به این مکان انتقال یافت و در کنار دیگر شهدا آرام گرفت.»

 

«با کشف تدریجی پیکر دیگر شهدا، این مکان گسترش یافت. امروز گویی ایرانِ کوچکی اینجا آرمیده است؛ ۶۸ شهید از شهرهایی مانند سبزوار، اهواز، شیراز، خوانسار، خمینی‌شهر، بهشهر، بهبهان، کویته، تهران، مشهد، کازرون، یزد، هویزه، اسفراین، سمنان، تبریز، ری، ایلام و دیگر نقاط کشور. 

آنان سینه‌های خود را در برابر تانک‌های دشمن سپر کردند و جان عزیز را فدای میهن ساختند. امروز میلیون‌ها قلب عاشق، در برابر عظمت فداکاری آنان سر تعظیم فرود می‌آورند.»

 

در یکی از بنرهای ورودی، به سفر مقام معظم رهبری در بیستم اسفند ۱۳۷۵ به این مکان اشاره شده بود. بخشی از سخنان ایشان  به نقل از خبرگزاری جمهوری اسلامی  چنین بود:

«تمام این سرزمین پاک و مظلوم و خونبار، در زیر چکمه‌ متجاوزان بود… اما این جوانان با دست‌خالی به مقابله با دشمن می‌رفتند. آن روز شاید عده این جوانان، ۲۰، ۳۰ نفر بیشتر نبود… با دل استوار از ایمان و توکل به پروردگار. در این‌جا، در این بیابان‌ها، چند هزار تانک و نفربر زرهی از دشمن مستقر بود… آن‌گونه که حسین‌بن‌علی(ع)… با جمع معدود، در مقابل دریای دشمن ایستاد… این جوانان، واقعاً همان‌طور بودند… من در همین‌جا، از شهید علم‌الهدی پرسیدم: شما از سلاح و تجهیزات چه دارید؟ دیدم این‌ها دل‌هایشان آن‌چنان به نور ایمان و توکل به خدا محکم است که از خالی بودن دست خود هیچ باکی ندارند… شهدای ما در هر نقطه این جبهه عظیم، با همین روحیه و با همین ایمان جنگیدند.»

درود خدا بر آن رزمندگانی که از همه چیز خود گذشتند و مردانه در برابر دشمنان قسم‌خورده این مرزوبوم ایستادند و صحنه‌هایی آفریدند که گاه درکشان دشوار است. ما تنها می‌توانیم به زیارتشان رویم و سر تعظیم فرود آوریم

 

صادق یزدی راوی دفاع مقدس