شهید علی حسین پور ؛ دلاوری از خطه اندیکا / به روایت صادق یزدی

کارون نیوز _ شهید علی حسین پور فرزند علی بابا ، هفتم تیرماه ۱۳۴۷ در روستای قاسم آباد شهرستان اندیکا ولادت یافت . دوران کودکی و ابتدایی در همین روستا و مقطع راهنمایی ( متوسطه اول ) را به دلیل نبود مدرسه و برای ادامه تحصیل به روستای چگارمان رفت ؛ و سپس برای اتمام تحصیلات […]

کارون نیوز _ شهید علی حسین پور فرزند علی بابا ، هفتم تیرماه ۱۳۴۷ در روستای قاسم آباد شهرستان اندیکا ولادت یافت . دوران کودکی و ابتدایی در همین روستا و مقطع راهنمایی ( متوسطه اول ) را به دلیل نبود مدرسه و برای ادامه تحصیل به روستای چگارمان رفت ؛ و سپس برای اتمام تحصیلات دبیرستان  ( متوسطه دوم ) راهی  مسجدسلیمان شد .

 آشنایی بنده با شهید حسین پور به زمستان ۱۳۶۳ در پادگان شهید مصطفی خمینی اندیمشک و تنگ چذابه بر می گردد .

در این اعزام بیش از دو دسته از نیروهای رزمی بچه های مسجد سلیمان به جبهه های نبرد حق علیه باطل اعزام شدند. 

 زمزمه با نوای کاروانِ حاج صادق آهنگران که  آن سالها ورد زبان ها بود و با اتوبوس های شرکت نفت و شهرداری مسجدسلیمان از مسیر جاده شوشتر و دزفول به پادگان شهید مصطفی خمینی اندیمشک  اعزام شدیم و  حدود یک ماه آموزش‌های لازم نظامی را فرا گرفتیم .

 در طول دوره به تدریج آشنایی و صمیمیت نیروها با یکدیگر بیشتر شد ؛ علی که روستا زاده ای اصیل بود خیلی سریع در دل دیگران جای گرفت .

   با تدبیر مرحوم سردار رحمت الله کفشیری ،   فرمانده زبده ای که به خوبی بر امور آموزشی مسلط بود یک دسته رزمی از نیروهای اعزامی شهرستان شادگان به ما اضافه شد و یک گروهان آموزشی با کادر کامل تشکیل گردید ؛ مرحوم کفشیری در طول دوره با مهربانی و صفای وجودی خویش یار و مددکار رزمندگان شده بود و با رفتار سنجیده و لطافت روحی که داشت، مهربانی و مودت را میان نیروها گسترش می داد.

 همه روزه پس از مراسم صبحگاه و تمرینات آمادگی جسمانی و صرف صبحانه، تا انتهای روز ، کلاسهای تاکتیک، تخریب، شیمیایی (ش،م،ر)، آشنایی با سلاح و غیره انجام می شد .

علی همچنان متبسم و با روحیه در کنار سایر رزمندگان به فراگیری آموزش های رزمی همت می گمارد .

پس از طی دوره‌های آموزشی ،  به تپه های پشت پادگان کرخه و نزدیک رودخانه کرخه منتقل شدیم و به گردان حمزه سیدالشهدا به فرماندهی شهید حاج حمید صالح زاده ، فرمانده شجاع و فاتح هور ملحق شدیم و در گروهانی به فرماندهی شهید مسعود اکبری قرار گرفتیم ؛ فرماندهی  دسته ای که در آن سازماندهی شدیم برعهده  شهید ماشاالله ابراهیمی پور بود ؛ این دسته از سه تیم تشکیل شد ؛ شهید محمدرضا موسوی و شهید اسفندیار صالح‌پور و بنده ، مسئولیت هریک از تیم ها را بر عهده گرفتیم و شهید علی حسین پور معاونت تیم بنده را عهده دار گردید  .

 پس از دریافت تجهیزات نظامی شامل کمربند، فانوسقه، بند حمایل ،کلاه خود ، جا خشابی ،کوله پشتی، ماسک ، بادگیر، کیسه تجهیزات مقابله با شیمایی و دریافت سلاح که برای نیروهای عادی شامل اسلحه کلاشینکف، چهار خشاب و چهار نارنجک دستی و یک سر نیزه بود ؛ تقسیم کار صورت گرفت و مسئولیت افراد مشخص شد ؛ عده ای تک تیرانداز ، چند نفر آر پی جی زن ، برخی تیر بار چی ، امدادگر، پیک موتوری و یا بی سیم چی شدند.

 چند روزی پشت پادگان کرخه مستقر بودیم و نحوه کار و استفاده از وسایل و تجهیزات را تمرین کردیم و طی این تمرینات ، نیروها با وظایفشان در خط مقدم و هنگام عملیات آشنا شدند .

 به تدریج مهیای اعزام به خط مقدم و مقابله با دشمن شدیم ؛ گروهان ما شبانه با اتوبوس های استتار شده چراغ خاموش با عبور از جاده خاکی و شنی که از فکه ، تپه های الله اکبر ، جنگل القرنه و شن زارهای منطقه می گذشت ، به تنگ چذابه رسید ( تنگ چذابه از خطوط جنگی بسیار سخت و مهمی به حساب می آمد ) 

به خوبی خاطرم هست در ابتدای ورودی خط مقدم یک سه راهی وجود داشت که به سه راهی مرگ معروف بود ؛ از سمت چپ وارد جاده پشت خاکریز خط مقدم می شد ؛ این خاکریز ۵۰۰ متر طول داشت و دسته ما آنجا مستقر شد که روبروی مان دشمن و پشت سرمان نیزارها و هور قرار داشت ؛ سوی دیگر این سه راهی سنگرها در تپه ماهورها جاسازی شده بودند و در فاصله سنگرها با همدیگر که نسبتاً زیاد هم بود هیچ خاکریزی وجود نداشت و گروهان دیگری از گردان حمزه در آن محل مستقر شده بود.

ناگفته نماند ، محافظت از آن منطقه با رزمندگان  ارتش بود و ما خط را از بچه های ارتش  تحویل گرفتیم .

از ابتدای صبح تا نزدیکی ظهر تغییر و تحول سنگرها و جابجایی ها انجام شد . با توضیحات فرماندهان ارتشی مستقر در منطقه که شامل نشان دادن ورودی خط مقدم، سنگرهای نگهبانی، سنگرهای استراحت، محل استقرار توپ ۱۰۶, سنگر مهمات، سنگر حسینیه ، منبع آب توالت‌های صحرایی و نیز میزان فاصله با دشمن و دور نمای خاکریز دشمن بود، آشنایی نسبی با منطقه انجام گردید .

 بی درنگ نیروها در سنگرها تقسیم بندی شدند هردو سنگر استراحت به یک تیم تحویل گردید و نیروها وارد سنگرها شدند ؛ پتو و وسایل گرمایشی مثل علاءالدین ، والر ، وسایل روشنایی مثل فانوس‌ و همچنین دبه های ۲۰ لیتری نفت به هر دو سنگر تحویل داده شد .

تجارب قبلی به علاوه آموزش های نظامی  که با شروع جنگ تحمیلی در میعادگاه وحدت کسب کرده بودم ، از رزمندگان با سابقه بیشتر نسبت به سایر دوستان محسوب می شدم بنابراین با بررسی خط دریافتم باید اصلاحاتی انجام شود .

 با کمک شهید حسین پور به فکر ایمن سازی بیشتر سنگرها افتادیم ؛ از سایر نیروها کمک گرفتیم و ورودی سنگرهای تجمعی را با کیسه های شن به صورت حرف (L) انگلیسی باز سازی کردیم تا از ورود ترکش‌ به درون سنگر ها ممانعت بیشتری به عمل آید .

دور تا دور چادر سرویس بهداشتی را تا حدود یک متر از این کیسه ها چیدیم .

همین اقدامات ساده جان من و چند نفر دیگر از رزمندگان را از تیر و ترکش در امان نگهداشت.

یک روز نزدیکی اذان مغرب از سنگر خارج شدم تا ضمن شستن ظروف غذا برای نماز آماده شوم ؛ بچه ها را دیدم که الختور بازی می کردند(یک بازی مهیج محلی که بازی کنان یک پایی می پرند و به هم تنه می زنند هر کس بیفتد یا پای دیگرش به زمین برسد بازنده محسوب می شود)  با این بازی برتری و توانایی جسمی خود را به سایرین  نشان می دادند ؛ به بچه ها گفتم مراقب باشند ، نزدیک اذان است و الان خمپاره باران دشمن شروع می شود ( بعثی ها هنگام اذان ظهر و خصوصا مغرب خط مقدم ما را به گلوله می بستند و خمپاره باران می کردند) ظروف غذا شستم و جلوی منبع آب گذاشتم ؛ حدسم درست بود خمپاره باران شروع شد صدای «در رو» یکی از خمپاره ها توجهم را جلب کرد با خودم گفتم این خمپاره سهمیه من است خودم را جمع جور کردم و در هم مچاله شدم . خمپاره در کنار جایی که پناه گرفته بودم اصابت کرد ؛ ترکش ها در دل گونی های شنی ماند و من از آسیب و صدمه خمپاره در امان ماندم ؛ علی داد زد کی اونجاست ؟ سالمی ؟! گفتم بله ؛ دقایقی بعد که حجم خمپاره باران کمتر شد به طرف منبع آب برای وضو رفتم ؛ حتی ظروف غذا هم از ترکش ها بی نصیب نماندند و یک خمپاره هم درست وسط زمینی که بچه ها بازی می کردند اصابت کرد ؛ خیلی جا خوردم .

  شهید علی حسین پور را دیدم که با کلاه ارتشی بر سر در حالی که می خندید ؛ گفت : نترس بچه ها سالمن فقط قدرت الله چهار لنگی و یعقوب مهرپور موجی شدند ؛ بچه ها  خودشان را به پشت کیسه هایی که درب ورودی چیدیم انداختند و خوشبختانه ترکش به آنها آسیب نزده است.

 با تدبیر فرماندهی دسته و گروهان حدود ۳۰۰ متر به سمت دشمن یک سنگر کمین درست کردیم که طبق برنامه زمانبندی شبی ۸ نفر برای نگهبانی به سنگر کمین می رفتیم.

یک شب شهید حسین پور با چند نفر دیگر از نیروها همدست شدند و هرچه مهمات بود بر سر عراقی ها خالی کردند .

در حال استراحت بودم که شهید حسین پور با عجله بیدارم کرد و گفت: پاشو چرا خوابیده‌ ای؛ عراقی‌ها تا سر خاکریز آمده‌اند صدای تانک‌هایشان را نمی‌شنوی ؟!  گفتم علی !!!  جان خودت سر به سر من نگذار این نارنجک و این هم خشاب‌ های من ، برو هر کاری می خواهی انجام بده .

 چند ساعتی هرچه مهمات از آرپی‌جی و گلوله‌ تیربار گرفته تا فشنگ معمولی و نارنجک به طرف دشمن شلیک کرد ؛ فردای آن روز رادیو عراق اعلام کرد که تک سهمگین و سنگین ایرانیان را در منطقه چذابه خنثی کردیم.

علی بسیار شجاع و با درایت بود ؛ در مراوده با سایر رزمندگان همیشه خوش برخورد و مبادی آداب بود  

در تنگ چذابه جلسات قرائت قرآن و نماز جماعت به همت شهید ماشاالله ابراهیمی پور و شهید محمدرضا موسوی برپا بود و علی همیشه در جلسات شرکت می کرد .

از آن پس علی حسین پور  در جبهه های مختلف حضور داشت ؛ در جزیره مینو ی خرمشهر همراه نیروهای اعزامی از اندیکا و لالی و با کسب تجارب نظامی ، فرماندهی دسته را به عهده داشت ؛ در عملیات نصر ۴ شرکت کرد و همراه گردان سلمان در عملیات پدافندی فاو ، عملیات کربلای ۴ و ۵ حضور داشت و از فاتحان دلاور قله های ریشن عراق در عملیات والفجر ۱۰ بود .

شهید علی حسین پور معاون گروهان فتح گردان سلمان بود که در عملیات والفجر ۱۰ پس از فتح تپه های ریشن عراق توسط گردان خط شکن حضرت سلمان مسجدسلیمان ،   در مقابل دشمن تا بن دندان مسلح جانفشانی نمود و در روز سوم عید نوروز ۱۳۶۷ به همراه ۱۵ رزمنده دلاور دیگر از همرزمانش به درجه رفیع شهادت نایل گردید.

 آرامگاه این شهید عزیز در سه راه قاسم آباد اندیکا زیارتگاه و میعادگاه پیروان ولایت و رهبری و دوستداران شهدا و عاشقان میهن اسلامی گردیده است .

شهید علی حسین پور (نفر اول سمت چپ )