سجادهای برای ابدیت ؛ زندگی و شهادت شهید محسن (شهرام) فردیپور
کارون نیوز _ صادق یزدی : شهید محسن (شهرام) فردیپور، فرزند حیدر، متولد سال ۱۳۴۶ در شهرستان مسجدسلیمان بود. او دوران کودکی، نوجوانی و جوانی خود را در محله بیبیان مسجدسلیمان سپری کرد و در همان سالهای جوانی به عضویت مسجد امام رضا (ع) و پایگاه مقاومت محل درآمد.
شهرام چهرهای نورانی، خوشرو و مهربان داشت. اهتمامی ویژه به نماز نشان میداد، با دوستانش رفتاری گرم و صمیمی داشت و با نشاط و شوخطبعی زندگی را سپری میکرد. او اغلب با شهید داریوش شهنیخواجه همراه بود. این شهید بزرگوار در چند نوبت به جبهههای نبرد حق علیه باطل اعزام شد و درنهایت در سال ۱۳۶۵، بهعنوان عضو گروهان فجر از گردان سلمان، در عملیاتهای کربلای ۴ و کربلای ۵ حضور یافت.
پس از مرحله نخست عملیات کربلای ۵ و پس از درهم شکستن خطوط دشمن و رویارویی با گارد ویژه ریاست جمهوری عراق، به خط دوم عقب بازگشتیم. نیروها برای استراحت و تجدید قوا به مرخصی رفتند. پس از بازگشت، سازماندهی مجددی انجام شد و من به سمت معاونت دسته یک گروهان فجر زیر نظر شهید موسوی منصوب شدم. شهید فردیپور نیز به عنوان پیک و بیسیمچی در کنار شهید موسوی خدمت میکرد.
یادم میآید در کنار نهر دوعیجی و روبروی کارخانه نمک، خط پدافندی حساسی به گردان سلمان محول شده بود. با وجود گذشت چند روز از شروع عملیات، دشمن هنوز با تکها و پاتکهای پیاپی در تلاش بود تا مواضع ازدسترفتهاش را بازپس گیرد. وضعیت خط بسیار دشوار بود و آتش تهیه دشمن بیوقفه ادامه داشت.
شبی ناگهان حاج رئوفی، فرمانده لشکر، را در خط مقدم دیدیم. پس از سلام و احوالپرسی به من گفت: «به بچهها بگو شبانه مشتمشت خاکهای خاکریز را جلو بریزند تا قدمبهقدم پیشروی کنیم.» این جمله، کنایهای از سختی فوقالعاده جنگ در آن منطقه بود.
من، شهید فردیپور، شهید سید محمدرضا موسوی، شهید مهران صالحپور و شهید کیومرث رشیدی در یک سنگر تجمعی کوچک کنار هم بودیم. آن شب، نوبت پاسبانی با شهید موسوی بود و پس از ایشان، نوبت من بود. شهید فردیپور نیز نگهبان سنگر شماره یک، دقیقاً روبروی کارخانه نمک، بود.
حدود ساعت ۹:۴۵ شب، خمپارهای در پایین خاکریز و نزدیک سنگر استراحت ما اصابت کرد. صدای انفجار چنان مهیب بود که من را از خواب بیدار کرد و چراغ فانوس سنگر نیز از شدت موج خاموش شد. با این حال، صدای بگو و بخند بچهها را شنیدم. پرسیدم: «چه خبر است؟ چرا اینقدر سروصدا میکنید؟ بهشان بگویید ساکت باشند تا من چند دقیقهای بخوابم.»
شهید موسوی مانند همیشه لبخندی زد و گفت: «بخواب و استراحت کن. من بیدارم و پستهای نگهبانی را عوض میکنم. هر وقت خسته شدم، تو را بیدار خواهم کرد.»

شهیدمحسن(شهرام) فردی پور نفر اول ایستاده سمت چپ
حدود نیمساعت بعد، گلولهای دیگر، اینبار به سقف سنگر ما اصابت کرد و سنگر بر سرمان آوار شد. در نخستین لحظات نتوانستم تشخیص دهم زندهام یا نه؛ آوار تا سینهام روی پاها و شکمم را پوشانده بود. بوی باروت، خاک، خون و رطوبت زمین زمستانی، فضای سنگر را پر کرده بود.
به خود آمدم و با صدای بلند شهید موسوی را صدا زدم. یکییکی همدیگر را ندا کردیم. مهران پاسخ داد: «محمدرضا شهید شده.» با ناباوری گفتم: «چه میگویی؟!» گفت: «کنار دستم است.» پرسیدم: «محسن کجاست؟» گفت: «او هم در حال نماز و سجده بود که شهید شد.» با تعجب گفتم: «مگر نگهبان نبود؟» پاسخ داد: «چرا، ولی محمدرضا پستها را عوض کرده بود و محسن هم برای نماز آماده شده بود.»
در آن لحظه، اندوهی عمیق وجودم را فراگرفت. مردان بیادعا و شجاعی که سالها در کنارشان بودم و درس مردانگی و اخلاق از آنان آموخته بودم، به آرزوی دیرینهشان رسیده بودند. شهید فردیپور به همراه دوست شادروانش، محمدرضا موسوی، پر کشیدند و به ملکوت اعلی پیوستند.
من، مهران صالحپور و کیامرث رشیدی که مجروح شده بودیم، با تلاشی فراوان سوراخ ایجاد شده در سقف سنگر را گشودیم و خود را از زیر آوار بیرون کشیدیم. درِ ورودی سنگر کاملاً مسدود شده بود.
شهرام، که از جوانان متعهد محله بیبیان بود و در فعالیتهای مذهبی مسجد و بسیح محل پیشگام به شمار میرفت، سرانجام در مرحله پدافندی عملیات کربلای ۵، در کنار نهر دو عیجی، به تاریخ هفتم بهمنماه ۱۳۶۵ به خیل عظیم شهدا پیوست. پیکر پاکش پس از تشییع باشکوهی در مسجدسلیمان، در قبرستان فامیلی سرشوادون بیبیان به خاک سپرده شد و امروز مزارش میعادگاه دلدادگان و عاشقان راه شهادت است.
یادش گرامی و راهش پررهرو باد.












ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰