فریاد سرخاب در شلمچه ؛ ما آمده ایم و می مانیم
کارون نیوز _ شهید عبدالکریم جلیلی دوران نوجوانی و جوانی خود را در منطقه کلگه گذراند و خیلی زود به پایگاه حمزه سیدالشهدای مسجد صاحبالزمان پیوست.
اولین اعزام ما با این شهید عزیز، در سال ۱۳۶۳ صورت گرفت. پس از گذراندن دوره آموزش نظامی در پادگان شهید مصطفی خمینی اندیمشک، راهی تنگه چزابه شدیم.
در همان روز اول ورود به پادگان؛ فرماندهان نیروها را صفبندی کردند تا افراد کمسنوسال یا ریزاندام را جدا کنند. آنها تأکید داشتند که این عزیزان باید بازگردند یا به بخشهای پشتیبانی منتقل شوند، زیرا منطقه خطمقدم که برای اعزام این گروه مد نظر بود از نظر استراتژیک و نظامی بسیار دشوار بحساب می آمد و حضور نیروهای جوان و کمتجربه در آن منطقه به صلاح نبود.
ساعاتی بعد، خودروهای لندکروز برای انتقال این نیروها آمدند. با اصرار فرماندهان و اکراه بچهها، نیروها داشتند سوار میشدند که ناگهان سرخاب گلنگدن سلاحش را کشید و فریاد زد:
«ما آمدهایم و میمانیم! دوست داریم در خط مقدم باشیم. همه بچههای با هم میمانیم.»
با این حرکتش، همگی از ماشین پیاده شدند و به صفوف رزمندگان پیوستند. خودروها رفتند و آنان در پادگان ماندند ولی همچنان بهعنوان نیروی رزمی پذیرفته نشده بودند.
سازماندهی نیروها انجام شد و بچههای مسجدسلیمان در دو دسته قرار گرفتند. یک گروه از رزمندگان شادگان نیز به گروهان ما ملحق شدند و فرماندهی آن در مدت آموزش به اینجانب سپرده شد.
اما حدود ۱۵ تا ۲۰ تن از نوجوانان، به دلائل پیش گفت، در هیچیک از دستهها جای نگرفتند.
من که پیش از این چندبار به جبهه اعزام شده بودم و مسئولیتی داشتم، با فرماندهان پادگان آموزشی وارد مذاکره شدم. با پیگیریهایم، بهمن ۴۸ ساعت مرخصی دادند تا موضوع را در ستاد لشکر پیگیری کنم.
در ستاد لشکر واقع در پادگان کرخه، با مسئولان نیروی انسانی جلسات متعددی برگزار کردم. مخالفت میکردند و دلیل میآوردند که بهخاطر جثه کوچک و سن کم این نیروها و نیز سوءاستفاده تبلیغاتی دشمن از اسیران نوجوان، اجازه حضور در خط مقدم را نمیتوانند بدهند.
جلسات و پیگیریها دو روز طول کشید، غروب روز دوم ناامید در محوطه ستاد لشکر قدم میزدم که ناگهان سردار سرلشکر حاج محسن رضایی در حالی که در حال پیاده شدن از یک لندکروز فرماندهی بود، را دیدم. به سویش رفتم و داستان را گفتم. ایشان با تواضع گوش دادند و در نهایت با وساطت و دستور ایشان، دو روز بعد این عزیزان به گروهان مورد نظر پیوستند.
دورههای آموزشی با نظم و جدیت آغاز شد و شهید کفشیری، فرمانده پادگان، همواره همراه و همیار ما بود. پس از یک ماه، به گردان حمزه سیدالشهدا منتقل شدیم و چند روزی را در کنار رودخانه کرخه در چادرها سپری کردیم تا آن که شبانه با اتوبوس به تنگه چزابه اعزام شدیم.
شهید جلیلی، با وجود سن کم، پرتلاش و شجاع بود. به خوبی به یاد دارم که چگونه بیترس و تیزبین در سنگرهای خط مقدم پاسداری میکرد.
شبی که او در سنگر بود، از سنگر کناری گزارش آمد که در تپههای روبرو حرکت مشکوکی دیده شده. وقتی از سرخاب پرسیدم، گفت: «من هم چیزی دیدم، ولی احتمالاً گرگ یا روباه بوده.»
برای اطمینان با اجازه فرمانده، صبح زود چهار نارنجک برداشتم (بدون سلاح، تا در صورت درگیری محل قرار گرفتند فاش نشود) و به سمت محل موردنظر رفتم. در فاصله ۲۰۰ تا ۳۰۰ متری جلوتر از خاکریز خودی، با دیدن ردپای حیوان، گفته سرخاب تأیید و خیالمان آسوده شد.
شهید جلیلی، خوشاخلاق و خندان بود و چهرهای سرخ و گلگون داشت. در برابر چشمان ما، رشدیافته و بزرگ میشد.
در اعزام بعدی، توفیق همراهی ایشان را در عملیات کربلای ۴ و ۵ در سال ۱۳۶۵ یافتم. در شب عملیات، از میان سنگرها و ادوات و تانکهای به گل نشسته دشمن پیش رفتیم و در درگیری تنبهتن، بر روی خاکریز نونی شک دشمن، تعدادی از همرزمانمان شهید و مجروح شدند.
شب بعد، پشت کانال پرورش ماهی، در سرمای چله زمستان،در حال پدافند بودیم و هرکدام در سنگر روباهی که ایجاد کرده بودیم، پناه گرفتین و در برابر پاتکهای سنگین دشمن مقاومت کردیم.
جمشید رضایی می گوید:«صبح آن روز، گارد ویژه ریاستجمهوری عراق با تمام قوا پاتک بزرگی تدارک دید. دشمن از هر سلاحی برای شکستن خطوط ما استفاده کرد، ولی بچههای گردان سلمان چنان مقاومتی نشان دادند که پاتک دشمن در هم شکست.»
شهید عبدالکریم ( سرخاب) جلیلی
به یاد دارم که در برابر آن هجمه آتش (تیر، تانک، توپخانه، آرپیجی و گلولههای ضدهوایی)، رزمندگان گردان سلمان، مانند شیر بر روی خاکریز ایستاده بودند. جمشید رضایی تیربارش را میفشرد و دیگران با کلاش، آرپیجی، نارنجک و هرچه داشتند، دشمن را در هم کوبیدند.
شهید عبدالکریم جلیلی، متولد اول شهریور ۱۳۴۶، سرانجام در همان شب هولناک، پس از مقاومتی جانانه، بر اثر اصابت ترکش، در سنگر کناری ما به آرامش رسید و در ۲۲ دیماه ۱۳۶۵ به کاروان شهیدان پیوست.
پیکر پاک این شهید بزرگ، پس از تشییعی باشکوه، در قطعه شهدای کلگه مسجدسلیمان به خاک سپرده شد و اکنون زیارتگاه عاشقان و دلدادگان است.
یاد و خاطره دلاوران شهید گردان سلمان در عملیات کربلای ۵، منطقه شلمچه (۱۹ دی تا ۱۰ بهمن ۱۳۶۵) گرامی باد.
شهدای گروهانهای فتح و فجر از شهرهای لالی، مسجدسلیمان، اندیکا و کادر گردان:
۱. سردار شهید مسلم (نوروز) حاتمی – جانشین گردان
۲. سردار شهید محمدرضا موسوی
۳. شهید عبدالکریم (سرخاب) جلیلی
۴. شهید محسن فردیپور
۵. شهید جانعلی دوستانی
۶. شهید رضا بهمنی
۷. شهید افشین سلیمانی
۸. شهید احمدعلی رستمینیا
۹. شهید اسفندیار طاهری
۱۰. شهید برات طاهری
۱۱. شهید حمید باقری
۱۲. شهید کیامرث باقری
۱۳. شهید عبدالرضا نظرپور
۱۴. شهید قدرتالله نوذری
۱۵. شهید نجفقلی حسینپور
۱۶. شهید محمدقلی نعمتزاده
۱۷. شهید علی جلیلی
۱۸. شهید عبدالله شفیعزاده
۱۹. شهید علی آذرباد
۲۰. شهید فتحالله شفیعزاده
۲۱. شهید قدرتالله چهارلنگ
۲۲. طلبه شهید ابراهیم مرادی
۲۳. طلبه شهید حمید قربانی
۲۴. شهید محمدرضا سرقلی
۲۵. بیسیمچی شهید مهرداد گلهداری
۲۶. شهید شاپور مختاری
۲۷. سردار شهید احمد هاشمپور
۲۸. شهید مجید شجاعی
۲۹. شهید علیاصغر عشرتی
۳۰. شهید محمد ورناصری
۳۱. شهید علیرضا نظرپور
۳۲. شهید عبدالحمید باقری
۳۳. شهید عبدالله حاجیپور
۳۴. شهید حسین جلیلی
۳۵. شهید کیامرث جلیلی
۳۶. شهید علی موریزاده
۳۷. شهید ایرج خدادادی
۳۸. شهید فتحالله شفیعزاده
۳۹. شهید بیژن غلامینژاد
۴۰. شهید یاور احمدی
۴۱. سردار شهید مصطفی بهادری – فرمانده قرارگاه تخریب
۴۲. شهید داریوش براتی گندمکار – توپخانه
شهدای گروهان نصر از شهرستان هفتکل:
۴۳. شهید علیاکبر مکوندی
۴۴. شهید جانمحمد دمساز
۴۵. شهید جهانگیر گرمسیری
۴۶. شهید علیحسین برنا
۴۷. شهید لطفعلی عیوضی
۴۸. شهید عبدالمحمد نوری ممبینی
۴۹. شهید سعید میثاقی مکوند
۵۰. شهید سید محمدرضا موسوی
۵۱. شهید علیرضا داودی (کربلای ۴)
روحشان شاد، یادشان گرامی و راهشان پررهرو باد.
صادق یزدی
دی ماه ۱۴۰













ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰